شعر زیبایی سرود این عاشق دل جان مینا

طبع شعری دارد این شاعر به خوش خندان مینا

ساقیا جامی بیاور تا بنوشم با عزیزی

ساقیا جانم بگیری می نگیری جان مینا

آن پری رو آن شقایق آن که دل دادی به این دل

یار زیبا یار دانا امر من فرمان مینا 

دین و ایمانم همان باشد که او برمی گزیند 

دین من ایمان من آیین من ایمان مینا 

تشنگی گر با من آمیزش کند با او نباشم

قطره ای باشم برایش بر لب عطشان مینا

من سخن در سینه دارم گر سرم بری چو شمشیر

بعد مرگم شعر من می رقصد از رقصان مینا

گر بگوید عاشقی از من چه خواهی گو چه خواهی

تکه نانی من بخواهم از تنورش نان مینا

گر کسی گوید چه خواهی در جهان جز عشق مینا 

من نخواهم هم در جهان جز صورتش مژگان مینا

آنقدر این شعر از اعماق اعضا سرکشیدش

کز دهان بیرون شدش آگه نشد دندان مینا 

آنقدر زیبا بود آن دخترک اندر جهانی 

عالمی را می کند طوفانی از باران مینا 

انقدر ارشاد و احسان کرده ای بر این و آن کس 

تا جهان پر می شود از فضل او احسان مینا

عشق او چون آتش است اندر دلم در قلب و جانم 

می شود این سینه پر از عشق بی پایان مینا

نام زیبایت جهانم را به لرزش در بیاورد

این جهان ویران مکن مینای من سوزان مینا

آنقدر مستم که گر خنجر نهی بر قلب داغم

جای خون آتش فرو می ریزد از شریان مینا 

چون رضا عاشق شود عشقش تو باشی ای پری رو

کس نگیرد در جهان دستم به جز دستان مینا