مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور 

در زمستانی غبار آلود و دور 

یا خزانی خالی از فریاد و شور 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

 روزی از این تلخ و شیرین روزها 

روز پوچی همچو روزان دگر

 سایه ای ز امروزها  دیروزها 

دیدگانم همچو دالان های تار

 گونه هایم همچو مرمرهای سرد 

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

 من تهی خواهم شد از فریاد درد