در دست بانوئی به نخی گفت

سوزنی

کای هرزه گرد بی سر و بی پا

چه میکنی

ما میرویم تا که بدوزیم

پاره ای

هر جا که می رسیم تو با ما

چه میکنی

خندید نخ که ما همه جا با تو

همرهیم

بنگر به روز تجربه تنها

چی میکنی