زکوی بلاکشان آمدم، بگو رفته ای کجا ساقی

  در میخانه چرا بسته ای، که غم می کُشد مرا ساقی

  برفتم که تا به جانان رسَم، رسیدم بجان ز تنهایی

  کنون در پناه تو آمدم، کجا رفته ای بیا ساقی

رسیدم به جایی که بسته ره گریزم

 ز دست تو خواهم که خون سبو بریزم

مکن  با حبیبان تو بیگانگی، ز شوق می و ذوق دیوانگی

چنان از دل آید خروشم، که آید صدایش به گوشم

 خود آرا مهی یار سنگین دلی، ز خود غافل و از خدا غافلی

 به این روزگارم نشانده، به راه فنایم کشانده

  بسوزان وجودم که دیگر، مرا آرزویی نمانده

  نیاید ز جانم نوایی، کجایی، کجایی، کجایی