چه بوی خوشی می‌دهد این جامه‌ی قدیمی 

این پیراهن بنفش

این همه پروانه‌ی قشنگ در قاب نامه‌ها

این چند حبه‌ی قند در کُنج روسری

قاب عکسی کهنه بر رَف گِل‌اندود بی‌آینه

و جستجوی خط و خبری خاموش در ورق‌ پاره‌های بی‌نشان

که گمان کرده بودم باد آن همه را با خود برده است

دیدی، دیدی

شبی در حرف و حدیث مبهم بی‌ فردا گُمت کردم

دیدی

در آن دقایق دیر باور پُر گریه گُمت کردم

دیدی

آب آمد و از سر دریا گذشت و تو نیامدی