تنهایی ام را با تو قسمت می کنم

سهم کمی نیست 

گسترده تر از عالم تنهایی من

عالمی نیست

غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را 

بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین

غمی نیست 

حوّای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک 

تنهاتر از من در زمین و آسمانت

آدمی نیست

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

 تا روشنم شد در میان مردگانم

همدمی نیست

همواره چون من نه فقط یک لحظه خوب من بیندیش

لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت

محرمی نیست 

شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را

در دستهای بی نهایت مهربانش

مرهمی نیست

شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه

 اینک به گوش انتظارم جز صدای

مبهمی نیست