میان من و تو

به همان اندازه فاصله هست

که میان ابرهایی که در آسمان

و انسان‌هایی که بر زمین سرگردانند

شاید روزی به هم باز رسیم

روزی که من به سان دریایی خشکیدم و

تو چون قایقی فرسوده بر خاک ماندی

هر کس آنچه را که دوست دارد در بند می‌گذارد

و هر زن مروارید غلتان خود را

به زندان صندوقش محبوس می‌دارد

بگذار کسی نداند که

چگونه من به جای بوسیده شدن و نوازش شدن

گزیده شده ام

بگذار هیچ‌ کس نداند هیچ‌ کس

و از میان این همه‌ی خدایان

خدایی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد