زلف آن است که بى شانه دل از جا ببرد

نه که از ماشطه هم زحمت بى جا ببرد

من به نقش تو گر از جا بروم خود رفتم

شرط آن است که نقش توام از جا ببرد

دل که شیداى خدایى است قرارش همه اوست

غم که باشد که قرار از دل شیدا ببرد

رنج ها مى برم از دست قلم موىِ خیال

به امیدى که دلى گنج تماشا ببرد

گر تمنّا کنم از دوست همانا خواهم

همتى کز دل من ننگ تمنا ببرد