گفتم

بیا عکس یادگاری بگیریم

سیاه سفید خاکستری

من روی صندلی چوبی قدیمی بنشینم

تو پشت سرم بایستی و

دستهایت روی شانه ی من باشد

گفتی

هنوز فرصت هست

همیشه فرصت هست

گفتم

بیا عکس یادگاری بگیریم

من شبیه سی سالگی مادرم باشم

تو شبیه روزهایی که هنوز عاشقت بودم

و هر دو بیهوده لبخند بزنیم

به مردی که نمی شناسیمش

گفتی

همیشه فرصت هست

و اما ندیدی مرگ را

که از آن سوی شمشادها

نگاهمان می کرد