خانه ی سردِ من امروز شکایت دارد

قصه از غصه ترین راه حکایت دارد

شیشه سادگی ام زود شکست

خانه را قامت اندوه گُسست

پشت دیوار عواطف ،نشانی دادند

شعرم از قافیه ها سیلی خورد

خون هر خاطره ای جاری شد

ناگهان موج به ساحل آمد

نغمه از مرغِ مهاجر آمد

پیچکِ سبز دعا بالا رفت

دیدم اکنون به خدا راهی هست

نفسش عطرِ تبسم پیچید

نوبت صبر خداوند رسید

گفت اینجا که پایانی نیست

ساعت صبر خدا طولانیست