حواست هست

نزدیکای پاییز است

دلم از باد و باران های

بی تدبیر لبریز است

مسیر زیر پایت را نگاهی کن

سزای برگهای بی وفایی که

درختان را رها کردند

جز این است

حواست هست

نیمکت های پاییزی کمی سرد است

مجالی هم که باشد

فرصت خوب نشستن

روی دفترهای پر برگ است

حواست هست

شبهای بلند پیش رویت

انتظار دیدنت را زنده می دارند

و در پایان این قصه

یلدایی که می داند

تمام فصل بی برگی

به یادت سبز می ماندم

حواست هست

کنج کوچه های شهر

همان جایی که آب چاله هایش

انتظار یک قدم را داشت

تمام چاله های منتظر

هم سهم من می شد

حواست هست

معلوم است