عقل و دل روزی ز هم دلخور شدند

هر دو از احساس نفرت پر شدند

دل به چشمان کسی وابسته بود

عقل ازین بچه بازی خسته بود

حرف حق با عقل بود اما چه سود

پیش دل حقانیت مطرح نبود

دل به فکر چشم مشکی فام بود

عقل آگاه از خیال خام بود

عقل با او منطقی رفتار کرد

هرچه دل اصرار، عقل انکار کرد

کش مکش ها بینشان شد بیشتر

اختلافی بیشتر از بیشتر

عاقبت عقل از سر عاشق پرید

بعد آن چشمان مشکی را ندید

تا به خود آمد بیابان گرد بود

خنده بر لب از غم این درد بود