ای بی وفای سنگدل قدرناشناس!

از من همین که دست کشیدی تو را سپاس

با من که آسمان تو بودم روا نبود

چون ابر هر دقیقه درآیی به یک لباس

آیینه ای به دست تو دادم که بنگری

خود را در این جهان پر از حیرت و هراس

پنداشتی مجسمه سنگ و یخ یکی ست؟

کو آفتاب تا بشوی فارغ از قیاس

دنیا دو روز بیش نبود و عجب گذشت!

روزی به امر کردن و روزی به التماس

مگذار ما هم ای دل بی زار و بی قرار

چون خلق بی ملاحظه باشیم و بی حواس