وقت آن است یکی حال مرا

خوب کند

لشکری را که به من تاخته

سرکوب کند

شور احساس بریزد به

جنون سالگی ام

حالت بی کسی ام را کمی

آشوب کند

این منم آینه ی دق به

تماشای خودم

بس که زنگار کشیدم به

سراپای خودم

پس زدم خاطره ها را که

نفس تازه کنم

شدم آوار به سرتاسر 

دنیای خودم