به سحر که خفته در باغ  صنوبر و ستاره

تو به آب ها سپاری همه صبر و خواب خود را

و رصد کنی ز هر سو ره آفتاب خود را

نه  بنفشه داند این راز نه  بید و رازیانه

دم همتی شگرف است تو را درین میانه

چه دعات گویم ای گل

تویی آن دعای خورشید که مستجاب گشتی

شده اتحاد معشوق به عاشق از تو رمزی

نگهی به خویشتن کن که خود آفتاب گشتی